چهارشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۸، ۱۲:۲۸ ق.ظ

آشپزی، سبک زندگی،دانستنی ها

زندگی واقعا ساده است، ما اصرار داریم آن را پیچیده کنیم «کنفسیوس »

متن کامل شعر "جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه" با تفسیر

  • ۵۶

 شعر زیبای من بیخود و تو بیخود ما را که برد خانه که در برخی نسخه ها آن را به شکل من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه نیز نوشته شده است یکی از اشعار زیبای مولانا شاعر پرآوازه ایرانی است که بیت "جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه" در این شعر بسیار معروف است و برخی این شعر را با این بیت آن می شناسند و فتوگراف های زیبایی از این بیت وجود دارد.

متن کامل شعر "جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه" را در ادامه خواهید دید و علاوه بر تفسیر این شعر زیبا تعدادی از زیباترین عکس نوشته های بیت "جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه" را نیز تقدیمتان خواهیم کرد.

متن کامل شعر "جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه"

من بیخود و تو بیخود (من مست و تو دیوانه)

ما را که برد خانه

من چند تو را (صد بار تو را) گفتم

کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی

جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی

و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

ای لولی بربط زن تو مستتری یا من

ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

در حلقه لنگانی می‌باید لنگیدن

این پند ننوشیدی از خواجه علیانه

سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی

برخاست فغان آخر از استن حنانه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی

اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه

تفسیر شعر "جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه"

من بیخود و تو بیخود (من مست و تو دیوانه) ما را که برد خانه

چگونه راه خانه را پیدا کنیم؟ چه کسی می تواند ما را به آنجا هدایت کند؟ و در نهایت: خانه کجاست؟ قبل از این که این مطلب یعنی موضوع نشانی خانه پایانی پذیرد، به میخانه ای دعوت می شویم (خانه ی خمّار) تا از صمیمیّت میان دوستان و شراب و موسیقی بهره مند گردیم. در این جا سؤال و جواب جالبی میان شاعر و یکی از نوازندگان میخانه مطرح می شود که برای شاعر یادآور موضوعی پیشین است و آن دیدار راهنمای اوست که هویّت خود را بر او آشکار می سازد و شاعر را بر آن می دارد تا با لحن شوق آمیزی پرسشی توأم با حیرت و سرگشتگی را از او بپرسد:

من بی خود و تو بی خود، ما را که برد خانه؟

من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

و در پایان بپرسد:

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی؟!

اکنون که در افکندی صد فتنه ی فتّانه!

در این فاصله غزل در چارچوب ابیاتی قرار می گیرد که نوعی حالت اخطاری را می رساند با بیانی نجواگونه که حال و هوای بی خویشتنی را به کلّ شعر القاء می کند. چه چیزی می توانست از این مناسب تر باشد برای شهری که حتّی یک هُشیار در آن یافت نمی شود. ماجرای دعوت به میخانه، چهار مرتبه با لفظ جان قطع می شود.

در هر گوشه از میخانه مستی قرار دارد با دستانی بالا گرفته برای دریافت جام شاهانه از دست ساقی ازل. آیا این تصویری است از خانقاه مولوی؟ آیا این دستان بالا گرفته از آن درویشان و مریدان او در حال رقص سماع است؟ تأکید بر شراب به عنوان برجسته ترین امتیاز فرد اصلی ماجرا و دریغ داشتن حتّی یک ذرّه از این امتیاز از هُشیاران، نشان می دهد که این وضعیّت به عنوان حالت مطلوب و مرجّح در شعر معرّفی شده است.

جریان « من - تویی » که در این شعر وجود دارد و در داخل ساختار تأمّل برانگیز این گفتگو تعبیه شده است، در بیت ششم با نیرومندی فوق العاده ای تقویت می شود که بیتی وابسته است. شاعر در پرسش بلاغی پر بازتابی از نوازنده ی کولی ( لولی بربط زن ) می پرسد

« تو مست تری یا من »

ای کسی که در مقابل تو افسون من افسانه ای بیش نیست. نقطه ی کلیدی، کلمه ی افسون است که ما را با تعریف افلاطون از شعر که آن را جادو و افسون می دانست، رو به رو می سازد. در این برخورد در برابر قدرت حیرت انگیز کلام بربط زن، این افسون ناچیز جلوه می کند. دقیقاً در این مرحله از شعر، چنان که گویی بر اثر قدرت جادویی که لغت افسانه آن را کارگر ساخته است، جایگاه مکانی، تمرکز نگاه و چارچوب زمانی شعر دگرگون می شود شاعر به خاطر می آورد که روزی در هنگام خروج از این خانه، با مستی رو به رو شده است که در نگاه او صد باغ گل پنهان بوده است. این تصویری است مؤثّر و تکان دهنده، با لایه های متعدد، گویی شاعر تعمداً می خواهد منشوری چند وجهی را به نمایش بگذارد یا تصاویری لایه لایه را که بیشتر شبیه نقّاشی های دیوید هاکنی یا بعضی از نقاشی های پیکاسو است، پیش چشم قرار دهد.

چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مَژ می شد

وز حسرت او مرده صد عاقل فرزانه

این شعر مَثَل اعلای زیرکی شاعرانه است. سنّت گرایانی که غزل را بیت به بیت بررسی می کنند، ممکن است این بیت را شاه بیت این غزل بنامند. آمیزه ی مجموعه ی عوامل موسیقایی و معنایی در عبارت « کژ می شد و مَژ می شد » به ظهور می رسد که در این عبارت صدای قژ قژ تخته های کشتی بی لنگری که در محاصره ی امواج کوچک قرار گرفته است و صدای برخورد امواج با بدنه ی آن شنیده می شود. در عین حال کنار هم قرار گرفتن « لنگر » و « عاقل » در دو مصرع این بیت تصویر بسیار عینی و جا افتاده ی عقال را در ذهن زنده می کند که همان زانوبند شتر است. و در حقیقت گویی لنگر برای کشتی چون عقال است برای کشتی خشکی (مراد عقل آدمی است که کنترل کشتی وجود را بر عهده دارد.م.) تضاد میان « کشتی بی لنگر » که رقصان و سرزنده است و « صد عاقل » که در داخل آبند و اصطلاحاً مرده اند، در مرکز این بیت قرار دارد.

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گِل، نیمیم ز جان و دل 

نیمیم لب دریا، نیمی همه دُردانه

ترکستان و فرغانه دو ناحیه ی جغرافیایی در نزدیکی یکدیگرند که به صورت مکان های نمادین در شعر ظاهر شده اند. در عالم واقع ترکستان فلاتی است کم ارتفاع و فرغانه دره ی کوهستانی مرتفع. ترکستان صحرای خشک و فرغانه زمین کشاورزی حاصلخیز. در این جا ترکستان معادل آب و گل و فرغانه معادل جان و دل دانسته شده اند. یکی به حباب ناپایدار منسوب می شود و دیگری به مروارید گرانبها. تضادی است میان مفاهیم پایین و بالا، گرم و سرد، بیابان و چمنزار، خشک و حاصلخیز، نازل و رفیع. بله چنین است در نگاه مولوی سرشت بشر و موقعیّت او.

گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

در این بیت انسانیّت و سعّه ی صدر جهانی و مثبت مولوی خود را نشان می دهد که با کاربرد نامعمول حرف اضافه ی ایجابی « ب » پیش از فعل منفی تقویت می شود. آمیزش این دو صدا در شعر، در این بیت به کمال می رسد. جادوی « من تویی » کارگر افتاده است. مولوی در خط ماقبل آخر از این آرایش برجسته در شعر استفاده می کند و به این ترتیب هم زمینه ی مناسبی برای پایان شعر فراهم می آورد و هم در عبارتی عمیق ناتوانی الفاظ را از این که شعر را قدمی پیشتر ببرند باز می نمایاند و عاقبت چنان که گویی در هویّت مخاطب شعر یعنی همان لولی بربط زن و مستی که در سرآغاز شعر از او سخن رفته بود، تردیدی بوده است و او قصد دارد آن را برطرف کند، به نام او تصریح می کند و می گوید:

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی

گویی می خواهد بگوید « اکنون که دنیا پر از نشانه های تو شده است چرا پرهیز می کنی » و این یادآور اصرار موسی است برای دیدن چهره ی رب خویش.

عکس نوشته های "جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه"

جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه

  جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه

جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه  

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

معرفی کوتاه

یک دانش مکانی برای نوشتن مطالب مفید

قوانین و مقررات

محتوای دلخواه شما

تماس با ما

  • تماس با نویسندگان یک دانش